گلشیفته

هیچ کس نگاه به چشمانت نکرد.. به معصومیت و غم نگاهت.. نگاه ها بر دستانت خیره ماند و حسرت دیدن انچه از دیده ها پوشانده نگاه داشتی.. این چنینند مردم ما.. مردمی که با یک جمله عربی صیغه هم می شوند و ساعتی محرمند و عریان و ساعتی بعد چون غریبه…
…چنین مردمی به راحتی تو را قضاوت می کنند و خود را محق نکوهش کردن تو..! و قوی هستی و میشناسی مردمانت را.. و من هم..!
آیا دل تو هم از باد کردن رگ غیرت مردانت شکست که یقه پاره می کنند از دیدن عکست؟ اما در خیابان زیر هزار خروار لباس، تو را برهنه مجسم می کنند؟ که هیچ گاه در مقابل هیزی چشمان هم جنسانشان از تو دفاع نکردند …

کاش این قدر قضاوت نکنیم

نه کارش را تائید می کنم نه نهی ....فقط نمی دانم چرا اینهمه حرف و حدیث را تمام نمیکنیم کاش اینهمه نظریات مهم و عارفانه و مذهبی وفلسفی و....برای چیزهایی نگه می داشتیم که ......بگذریم

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


پستو!!!

ناامیدی ،  همان امید است که بوی "نا "می گیرد از بس که می ماند ته دل...

کاش فقط امیدم بوی نا می گرفت دلم به حال خیلی چیزهای دیگر می سوزد که ته این دل لامصب دارند می پوسند و فقط نظاره گرم...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


جان منی رفیق....

رفیق جان
حضورت را باید سپاس بگویم و خدا را هزاران بار شکر کنم که در یک روز مبهم بهاری از ناکجاآباداین دنیا پیدایت شد.
بهت گفته بودم باد نشانه هایت را با خود آورده بود
بهت گفته بودم که این زمین شور و تیز منتظر قدم های تو بود بالای همان تپه ای که میدانی
اگر نگفته بودم حالا بدان رفیق جان که خوشحالم که هستی
عین یک کودک خوشحالم
و عین یک کودک میترسم که نباشی
یعنی حتی فکر کردن به نبودنت در این لحظه فوران بغض و گریه است
یادم هست که قول تحمل گریه ام را داده بودی
اما این را هم یادت هست که قول دادی نروی. که بمانی، که باشی. به هر بها نه ای
که من نترسم
که من خوشحال باشم
که من تنها نباشم
که تو رفیق باشی
که من رفیق باشم

رفیق جان
این همه که برای من است ‏‎
جای شکر دارد
و این همه که برای تو است
ناقابل است

رفاقت بسیار گسترده است
اما برای من به ظرافت همان لبخندی است که میگوید : دوستت دارم
به همان زیبایی،شکنندگی و قداست

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


برای فریماه عزیزم

فریماه گلم می دونی که خیلی دوستت دارم وهمیشه دوست داشتم بیشتر کنارت باشم بتونم سنگ صبورت باشم دوستت باشم ولی باز هم زمونه نگذاشت ....

فقط خواستم بدونی به خاطر تمام دروغها و ریاکاریها و بدیها نمی تونم ببخشمشون به خاطر تمام تنهاییم به خاطر تمام محرومیتها به خاطر تمام اشکهام به خاطر پاکی و معصومیت آرتین به خاطر نگاههای بامعنیش به خاطر دل لرزون پسرکم... وقتی پاشو می گذاشت روی گازو بدون نگاهی به پشتش می رفت و هردفعه منو آرتین رو غرق گریه تنها می ذاشت به خاطر حرفهایی که از خیلی ها شنیدم که لایقش نبودم که اصلا من نبودم ...به خاطر اینکه منو نشناخت ..به خاطر اینکه هیچ چیز رو ندید... به خاطر اینکه همه چیز وارونه شد ....به خاطر تمام لحظات خوشی که ناخوش شد....نمی بخشمشون

نه عمو نه دایی نه ............

نیچه میگه :از آه گوشه نشین بپرهیز ..گوشه نشین چاهی ژرف را ماند انداختن سنگی در آن آسان است اما چه کسی را یارای بیرون آوردن آن است....

 

این نیز بگذرد....

 

پ ن: خواهری عزیزم تولدت مبارک ممنون از تمام مهربونیا و یکرنگ بودنت ممنون از محبت های بی دریغت ممنون از همیشه بودنت ...برایت بهترین بهترین ها رو آرزومندم که تو لایقش هستی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


ناپایدار

تماس که گرفتی از صدات فهمیدم که اتفاقی افتاده وقتی خبر فوت اون عزیز رو دادی دلم ریخت ....به همین راحتی ..بگی آخ و تموم ...مثل ماهی لیز خوردی و کسی نتونست هیچ کاری کنه همه چیز به همین راحتی تموم می شه پس چطور می تونیم بد باشیم چطور می تونیم دل بشکنیم به یاد هم نباشیم و....

به یاد نامه گابریل گارسیا مارکز افتادم بعد تشخیص سرطان لنفاوی و اینکه می دونست مدت زیادی زنده نیست:

 انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت

 

پ ن : کاش مهربانیها و خوبیهایمان به بلندی شب یلدا باشد 

شب یلدا خوش

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


پوچ

برای زندگی کردن به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد :

اندوه پنهان شده در لبخندت را

عشق پنهان شده در عصبانیتت را

و معنای حقیقی سکوتت را

...

وچیزی که تو هیچ وقت با من نبودی پس چه پوچ بود اعتماد به تو و چه پوچ تر ادامه این مسیر

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


کافکا و عروسک مسافر

«داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : «امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.» دخترک دست از گریه دست می‌کشد و بهت زده می‌پرسد : «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید : «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه.» دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید : «نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش» .
کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتن ِ نامه می‌شود. چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است ! و این نامه‌ نویسی از زبان ِ عروسک را به مدت سه هفته ادامه می‌دهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ی عروسکش هستند. و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند.» *
این؛ داستان همین کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است. اینکه مردی مانند کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را – به گفته‌ی همسرش دورا – با دقتی حتی بیشتر از کتابها و داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است.
«او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بیان می‌شود.- امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟این دوّمین سوال کلیدی بود. و او(کافکا) خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود.پس بی هیچ تردیدی گفت:- چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم.»

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


سیانور

روزهایی که می گذرند در بلاتکلیفی...و کورسویی که می بینی ولی نمی دانی سراب است یا روزنه روشنایی امید....

این سم مهلک چه ذره ذره می کشدم....

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :