روزهای ابریم
می خواستم بمانم ، رفتم ، می خواستم بروم ، ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن ، مهم من بودم که نبودم
این آیینه می شکند و به هزار تصویر تکثیر می شود
حالا بگو سهم نداشته ام از این همه “تو” کدام است ؟
سه روز دیگر روز دادگاهمان است برایم دعا کنید
حال و حوصله ای نیست حتی برای نوشتن ....حتی برای نفس کشیدن ....سوز سینه را میگویم امانم را بریده......چه کنم با همه بودن هایت....و چه کنم با همه نبودن هایت.....و مداراها و دریغ ها و حسرت ها....
نفسی میکشیم....
ز تیر کج تابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی
" شهریار "
روزگار بازیت می دهد و می چرخد و می چرخد وتو تا به چرخشش عادت کنی و حالت تهوعت برطرف شود ایستاده و تو تا مدتی در شوک آنچه گذشت هستی باز تا به این شرایط عادت میکنی دوباره چرخش و سرگیجه ....ولی گاهی در بین این چرخشها زمانی که ایستاده ای نسیم خنکی نفست را تازه می کند ....
مدتها بود که نمی دانستم چه باید بکنم شوک آن اتفاق و این که همه مرا مقصر می دانستند با این که خودم مطمئن بودم که مشکل از کجاست و این که چه باید بکنم ، آینده خیلی تاریک بود غرق در خاطراتم بودم و توی امواج اینکه هرچه کرده ام نتیجه عکس داده ،دست و پا می زدم که نسیم خنکی به صورتم خورد می دانم که گذراست ولی هرچه که هست نفسم را تازه کرد و فرصت فکر و تصمیم دوباره را به من سرگشته ارزانی کرد.....
استاد حسین منزوی
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی است،رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامه حیرانی است، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار(آیا)، وسواس هزار (اما)
کوریم و نمی بینیم، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم، بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم!
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
زنده یاد استاد " حسین منزوی "
سال نو مبارک
چشمهایت را که مهربان تر کنی
لب هایت راکه با لبخند آرایش کنی
وذهنت را از کینه ها خالی کنی...
"سال خود به خود تحویل می شود.... "
" میلاد تهرانی "
زنی در راه که تنها می رفت..
من خستهام، خرابم، خُرد و خَرابم کردهاند
دیگر این کلماتِ ساکتِ صبور هم فهمیدهاند!
........
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی ....نترس گردوی کوچک! آنچه سیاه میشود روی تونیست دست آنهاست....
پ ن :امروز روز تولدت است باهمه نامردی ها و بدیهایت با تمام دروغها و خیانت هایت باز هم تولدت مبارک
و باز هم جایزه....
فاطمه معتمدآریا بازیگر نامدار سینمای ایران دوشنبه شب در پاریس جایزه جهانی و معتبر «هانری لانگ لوا» فرانسه را دریافت کرد.
فاطمه معتمدآریا بازیگر نامدار سینمای ایران برای مجموعه فعالیتهای سینمایی، تلاش در راستای ارتقاء حرفه سینما، حفظ ارزشهای فرهنگی حرفه ی بازیگری و تعهد و حفظ حرمت روح هنر سینما توانست جایزه معتبر «هانری لانگ لوا» فرانسه را از آن خود کند.
خانم معتمدآریا پس از دریافت جایزه اش گفت:
"همه ی ما امشب دلیلی مشترک برای با هم بودن داریم. بی آنکه بیاندیشیم به چه زبانی حرف می زنیم و در کدام کشور زندگی می کنیم و از کجای جهان به اینجا آمده ایم. بی آنکه بگوئیم در سرزمین مان سیاست مداران چه چیز را بین خودشان بده بستان می کنند."
"ما صلح، آرامش و زیبایی را بین خودمان تقسیم می کنیم و سهم خودمان را هم بر میداریم."
"سینما به ما عشق ورزیدن را آموخته، محبت کردن را و تقسیم این عشق را. برای اینکه یادمان نرود ما انسانها یکدیگر را دوست داریم با هر زبان و با هر رنگ و هر مذهبی که داریم و ما به این دوستی مفتخریم."
استیصال
به دشت آواز نی میروید
بردوشم برگی
که زیر پای پاییز نمی نالد
ودر سایه ام بره ای
که دلتنگ گرگ شده است..
این روزها ابری ام نوشتنی زیاد است ولی ثبتشان برایم سخت است تصمیمی که باید گرفته شود ادامه مسیر با پاهای شکسته و....
